خونه آخر

105,000 تومان

شناسه محصول: book-1401-10-2-1-176-4-5-33-18-4 دسته: ,
توضیحات

کتاب خونه آخر نوشته سرکار خانم نیایش کاشکی را به صورت قانونی از سایت متخصصان خریداری کنید.

ارسال کتاب تا ده روز کاری.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

همیشه میگن اگه قراره یک داستانی رو تعریف کنی، باید از اولش تعریف کنی؛
یعنی باید بگم که:
اون اول اولا یه شهر بود به اسم هالیاد. یه شهر با پادشاه و ملکه مهربون.
پادشاه و ملکه داخل قصر آبی زندگی می‌کردن.
پادشاه صاحب قدرت برف بود و ملکه صاحب قدرت روییدن گل‌های رنگارنگ.
در یکی از روزهای پاییزی صاحب دو دختر به اسم‌های ملیکا و نیکا شدن.
ملیکا موهای مشکی فر داشت و نیکا موهای طلایی صاف.
نیکا صاحب قدرت باد بود، ولی ملیکا نیروی مشخصی نداشت، به همین سبب خانواده آن‌ها اجازه بیرون‌آمدن به ملیکا نمی‌دادن و ملیکا همیشه داخل اتاقش می‌ماند، اما گاهی وقت‌ها وقتی کسی به‌جز ملکه و پادشاه درون قصر نبودن، ملیکا میومد بیرون از قصر و داخل حیاط دراز می‌کشید.
سارا خدمتکار قصر با ملیکا خیلی صمیمی بود و همیشه پیش اون بود.
مادربزرگ آن‌ها که مریم نام داشت، هر روز به قصر می‌آمد و به نیکا وردهای جادویی یاد می‌داد.
– مادربزرگ چرا این‌همه خودت رو خسته می‌کنی… وقتی من نیرویی ندارم؟
– وقتی نیروهایت نمایان شد، به این وردها نیاز پیدا می‌کنی.
سال‌ها می‌گذشت.
ملیکا همیشه توی اتاق بود و از پنجره به نوک صخره خیره می‌شد. ملیکا همیشه آرزو داشت پایین اون صخره رو ببینه. در یکی از روزها ملکه و پادشاه تصمیم گرفتن که نیکا رو جانشین خودشون کنن و درون قصر همه‌چی مهیا بود. همون روز به ملیکا خبر رسید که حال مادربزرگش خوب نیست. ملیکا با ترس و بغض سمت اتاقی که مادربزرگش داخل اون بود، رفت.
مادربزرگش روی تخت دراز کشیده بود و ملیکا رفت پیشش نشست و دستشو گرفت
– خوب شد که اومدی… ملیکا باید بری توی زیرزمین و برو داخل اتاقی که در زردرنگ داره و داخل یکی از کشوهای داخل یک جعبه کوچیکی یه کریستال آبی هست، اونو بردار… فقط امشب رو مهلت داری.
– اما آخه مادربزرگ…
– برو.
ملیکا بلند شد و یک روزنامه بزرگ برداشت بازش کرد و جلو صورتش گذاشت تا کسی اونو نبینه، بعدش رفت توی زیرزمین داخل حیاط.
راهروز زیرزمین تاریک و ترسناک بود، ته راهرو انباری بود که پر از عکس‌های سلطنتی بود و پر از کتاب‌های قدیمی و یک سمت هم پر از جعبه‌هایی بود که انگار سال‌ها خاک خورده بودن و داخل جعبه‌ها پر از لباس‌های سلطنتی بود. دیوارها پر از تار عنکبوت بود.
– حداقل اینجا رو تمیز می‌کردین خوب…
ملیکا در زرد و باز کرد و رفت داخل. داخل اتاق پر از کتاب و خورده‌شیشه‌ی لیوان و آینه‌های شکسته روی زمین بود که ثابت می‌کرد اونجا دعوا شده.
ملیکا رفت جلو و موهاش به طبقه‌های روی دیوار گیر کرد و افتاد؛ میون افتادنش پارچه سفید روی مبل رو گرفت، اما پارچه افتاد و اون دست سمت چپ ملیکا خورد به شمشیر و کف دستش زخم شد.
ملیکا دست چپش رو با دست راستش گرفت و بلند شد.
یه جعبه کوچیک کنار تخت دید، رفت سمتش، اما جعبه قفل بود. ملیکا همه جا دنبال کلید گشت و یه دسته کلید هشت‌تایی زیر شیشه‌های لیوان و تیکه‌های آینه پیدا کرد.
همه رو امتحان کرد و بالآخره کلیدی که علامت ماه داشت، به جعبه خورد.
داخل یک جعبه یک کریستال آبی بود با علامت هلال ماه با یک نقطه کنار هلال ماه.
ملیکا کریستال و گذاشت توی جعبه و دسته کلید رو برداشت و سریع رفت داخل قصر. وقتی داشت از پله‌های می‌رفت بالا، نیکا اونو دید:

توضیحات تکمیلی
وزن150 گرم
ابعاد20 × 14 × 0.5 سانتیمتر
نظرات (0)

نقد و بررسی‌ها

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “خونه آخر”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Shipping & Delivery