سیرک موسیو لوموند
100,000 تومان
کتاب سیرک موسیو لوموند نوشته جناب آقای رضا رمضانیان را به صورت قانونی از سایت متخصصان خریداری کنید.
ارسال کتاب تا ده روز کاری.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
پردهی اول؛ شروع داستان
در تاریکی صحنه، صدای پای مارتا که از این سو به آن سو در حال دویدن است شنیده میشود. حلقهی آتشی وسط صحنه روشن است.
صدای همهی اعضای سیرک: بپر مارتا… بپر زود باش… نترس مارتا.
سارا: اگه میخوای با هم برگردیم خونه، بپر.
گرتا: بپر دخترک زشت. اگر امشب شام میخوای باید از اون آتیش رد بشی وگرنه باید تا صبح با شکم گرسنه اسطبل رو تمیز کنی… زودباش.
مارتا(بافریاد): نه… نه.
حلقه آتش خاموش میشود. پُل در حالی که نور دایرهواری دنبالش میکند چند بار از این سمت به آن سمت صحنه میدود.
پل: نیا… نیا… تو رو به پروردگار قسم دنبالم نیا.
پل وسط صحنه میایستد. نور نیز دقیقا روی او قرار گرفته است. آرام پایش را بلند میکند و مثل کسی که میخواهد بیصدا و آرام فرار کند قدمی به سمت راست برمیدارد. با قدم برداشتن او، نور نیز دست او را میخواند و به همان سمت میرود.
پل(عصبانی): گفتم نیا، نمیخوام دنبالم بیای.
پل این بار پای چپش را بلند میکند. نور هم آماده است که با او به سمت چپ برود. پل چند بار حرکت بدن به سمت چپ نشان میدهد اما در لحظهی آخر میایستد و نور که گول خورده است به سمت چپ میرود. پل با صدای بلند میخندد.
پل: گول خوردی. از دستت راحت شدم.
پل به سمت راست صحنه میرود. نور دوباره برمیگردد و به او میرسد. پل عصبانی میشود.
پل: من نمیخوام به زور توی روشنایی باشم. برو دنبال کارِت.
نور به نشانهی نه، تکانی میخورد.
پل: نمیری؟
نور دوباره تکان میخورد.
پل: باشه؛ خودم دست به کار میشم.
پل از دایرهی نور بیرون میرود و نور را با دستهایش به سختی هل میدهد اما نور تکانی نمیخورد. حال پشتش را به نور تکیه میدهد و به دشواری آن را به گوشهای از صحنه میبرد. دستمالی از جیبش در میآورد و درحالی که خندهای از سر پیروزی بر لب دارد، عرق پیشانیاش را پاک میکند.
پل: دیدی؛ و تماااااام.
پل به وسط صحنه میآید. دستها و لباسهایش را میتکاند که دوباره نور به بالای سر او باز میگردد.
پل(با فریاد): نه، نه، نه، تو از یک دلقک هم مسخرهتری.
نور مانند کسی که به شدت میخندد، تکان میخورد. پل که حالا خیلی ناراحت و عصبانی است سعی میکند از داخل دایرهی نور بیرون بیاید، اما هر بار به گوشهای از دایره برخورد میکند و مانند کسی که به دیواری برخورد کرده است برمیگردد. چند لحظهای میایستد و فکر میکند.
پل پانتومیم بازی میکند.
از داخل یقهی لباسش چکشی پلاستیکی را بیرون میآورد و ضربهای به دیوارهی نور میزند. نور با ضربه به سمت جلو میرود و دیوارهی نور از پشت سر به پل میخورد و او نیز به جلو پرت میشود. پل از جیب سمت راست تعدادی میخ بیرون میآورد و بین دندانهایش قرار میدهد.
| وزن | 150 گرم |
|---|---|
| ابعاد | 20 × 14 × 0.5 سانتیمتر |

mohammad –
👏👏
حامی –
عالی 😍یکی از کتاب های بی نظیر استاد رمضانیان هستش .
hamid –
عالی بود
hamid –
عالی بود
موفق باشید
مرتضی تیموری –
باسلام بسیارعالی بود
مرتضی تیموری –
باسلام بسیار عالی هست