کتاب دوستت داشت که نمیرفت

68,000 تومان

شناسه محصول: book-1401-10-2-1-20 دسته: ,
توضیحات

کتاب دوستت داشت که نمیرفت نوشته جناب آقای متین مهدی زاده زینالی را به صورت قانونی از سایت متخصصان خریداری کنید.

ارسال کتاب تا ده روز کاری.

در بخشی از این کتاب می خوانیم:

خاطراتی داشته باشیم

دوست من زندگی چیزی نیست به شوخی بگیریش. یهو می‏بینی کسی دوروبرت نمونده، یهو می‏بینی خیلی شلوغه ولی تو تنهایی. به‌خاطر اینکه می‏تونیم نفس بکشیم باید دعا کنیم.

به‌خاطر اینکه راه میریم، حرف می‌زنیم…

مامان‏بزرگ من وقتی بین دستام بود آخرین نفسش رو کشید و نتونستم هیچ بکنم.

اون حس رو تجربه کردین؟ اینکه نتونین هیچ کاری بکنین… انگار چندش‏ترین حس روی زمینه.

یه چیزایی داره توی دوروبرت اتفاق میفته و تو نمی‏تونی هیچ کاری بکنی. بر و بر نگاه می‏کنی فقط.

اون لحظه این رو می‏فهمی: تنهایی نه، کم شدن…

کم میشی توی زندگی. یه تیکه‏ت جدا میشه و تو ناقص میشی. دیگه مجبور میشی عادت‌هات رو تغییر بدی. تختخوابت رو خودت مرتب می‏کنی. صبحونه‏ت رو خودت آماده می‏کنی و چاییت رو خودت می‌ریزی.

و این رو می‌دونی.

دیگه قرار نیست هیچ چی مثل قبلش بشه.

قبول کردن این خیلی سخته ولی قبولش که کردی همه چی خیلی قشنگ میشه. بعضی وقتا باید قبول کنی، هم قبول کنی و هم سکوت…

قشنگ‏ترینش اینه.

اون چیزایی به‌خاطرشون سکوت کردم دارن درون من بزرگ میشن.

با بزرگ شدن اونا من پیر میشم.

باید صبر کنم. همه چی داره خوب پیش میره. می‌دونی که کمی. مراقبت همه‏ی احساساتت هستی، تنها حسی که مخالفت هست دلتنگیه، هر کاری بکنی بازم دلتنگ میشی.

اونم قشنگیه دلته، بزار باشه، دلتنگ باش.

چون وقتی دلتنگ میشی متوجه زنده موندنت میشی. هر بار که نفس می‏کشی قلبت درد می‏کنه.

و میگی زندم.

تو خودت باش، ولی من نباش! من قلبم رو گل گرفتم.

بابابزرگم آدم خیلی خوبیه. بابابزرگم آدمه.

اون من رو بزرگ کرده. افراد خیلی کمی خندیدنش رو دیدن. وقتی به صورتش نگاه می‏کنی می‌فهمی دلتنگی چه چیزیه…

من می‌خوام مثل بابابزرگم عاشق بشم. با احترام، غرور، بابابزرگ من حتی یه بار هم صداش رو به روی مامان‏بزرگم بلند نکرده.

و یه چیزی بهت بگم؛ از وقتی مامان‏بزرگم رو از دست دادیم، بابابزرگم واسه من هم پدر بود هم مادر. نمی‏دونم منم می‌تونم با یه همچین عشق بزرگی عاشق یکی بشم یا نه.

ولی همون ‏طور که همیشه میگم، عشق پیروز خواهد شد. الآن مثل همون روز که مامان‏بزرگم رو از دست دادیم هیچ کاری از دستم برنمیاد. عیب نداره بزار برنیاد. می‌دونم که بالاخره میاد.

روزی که اومد، همون جوری نگاهش می‌کنم که بابابزرگم، مامان‏بزرگم رو نگاه می‏کرد.

اون‌جوری عاشقش میشم. اون‌جوری بغلش می‏کنم و اگه یه روزی اون رو بذارم زیر خاک…

اون‌جوری فراموشش نمی‏کنم.

صبح عیدهای ما معروفه.

هر کدوم یه سیگار روشن می‌کنیم و به یاد ایام میفتیم.

اگه یه جاهایی الآن کسی هست که شاید من بتونم دوستش داشته باشم…

بیا.

بیا تا خاطراتی داشته باشیم…

***

صبح به‌خیر!

گفتن، آدم وقتی میره خوشحال میشه، فراموش می‏کنه.

این‌طور که معلومه موقع رفتن، دردهات باهات نمیان…

چیزایی که تو فکر می‏کردی راستن، دروغ

و اونایی که فکر می‏کردی دروغن، راست بوده

وقتی تو داری درد می‏کشی،

کسی که دوستش داری واسه تو ناراحت نمی‌شه.

برعکس، از دور بازیت میده…

وقتی دروغ میگه هیچ تردیدی نداره،

توام هرچقدر می‌خوای بمیری بمیر، اون پیشت نمیاد…

یعنی این‌جوری داداش، مثل سقف…

تو هرچقدر که می‏خوای سفید باشی، باش…

آدم‌ها همش کثیفت می‌کنن

***

من با اشتباهاتم قشنگم

من با اشتباهاتم قشنگم. هر بلایی که سر خودم آورده باشم به خودم مربوطه هیچکی نمی‌تونه دخالتی کنه.

درسته؟ درسته

بعضیا میگن، مگه این کار رو این‌جوری انجام میدن؟ عاشق این دختر شدی؟ این کار رو می‏کنی؟

بهترین جواب چیزه…

به تو چه!

توضیحات تکمیلی
وزن150 گرم
ابعاد20 × 14 × 0.5 سانتیمتر
نظرات (0)

نقد و بررسی‌ها

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کتاب دوستت داشت که نمیرفت”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Shipping & Delivery